تبليغاتX
شبهای دلتنگی من

دوستاي عزيزم سلام

خيلي وقت بود كه حس نوشتن نداشتم،يا بهتره بگم چيزي واسه نوشتن نداشتم.ولي چند وقته پيش كه اگه بخوام دقيق ترش رو بگم 22/10/ 87  يه اتفاق خيلي خوب اوفتاد كه باعث شد خدا رو بهتر بشناسم و قدرش رو بيشتر بدونم و خودم رو  سعي كنم بيشتر بهش نزديك كنم.همون روز اين شعر رو گفتم كه اميدوارم خوشتون بياد.واسه خودم كه واقعا لذت بخش بود و هيچ وقت اون شب رو فراموش نمي كنم.میدونم اشکالات زیادی داره ولی امیدوارم به بزرگی خودتون منو ببخشید.ناگفته نماند این دومین شعرم بود و هنوز خیلی کم تجربه و خامم.

 

 

            شبي اندر شبان سر و دلگير          تبي آمد سراغم بس نفس گیر

       نميدانم چرا گم كرده بودم            تمام لحظه هاي بي تو بودن

 نميدانم چرا رفته ز يادم                 تمام ناله و آه از نهادم

          دلم پر مي كشد اندر زماني            كه بودم كودكي در نوجواني

                دلم،دستم،سر و پا و تن و جان          همه اندر كف يك خان و يك جان

            همان جاني كه گر خواهي شناسي      ببايد بگذري از هر لباسي

                 لباس پاكي و عفت به تن كن              تو همچون كودكي او را بغل كن

         اگر يك لحظه او را بنگري تو             نوازشها كند آهسته در تو

             به تو گويد چه خوش پا را نهادي        در اين درگاه عشق آسماني

              خرامان امدي سويم گرفتم                  تمام هستيت اندر سرشتم

                  نگاهي كردم و ديدم بيكبار                شب از نيمه گذشت چه زود اينبار

                  تو خود داني چه كس را مي ستودم        همان ماهي كه بي او من نبودم

                       خداي عاشق و معشوق انسان                خداي آن همه روزان تابان

۲۲/۱۰/۸۷   ساعت ۱۲:۴۵ شب
 

 

+ نوشته شده توسط دختر باران در بیست و پنجم بهمن 1387 و ساعت 0:55 |
هوایم هوای تو   دلتنگم برای تو    تنهایم به یاد تو   زندگیم فدای تو

....................................................................................................

در ذهن نیافرینمت میمیرم

از شاخه اگر نچینمت میمیرم

ای عادت چشم های بی حوصله ام

یک روز اگر نبینمت میمیرم

.....................................................................................................

به تو سوگند و به نذر گل سرخ و به پروانه که در عشق فنا می گردد زندگی زیبا نیست...آنچه زیباست

 تویی.یادمان باشد از این غمکده روزی برویم که کسی عطر تو را حس نکند...و ندزدند تو را از من و من

 هیچ شوم

                تو که آغاز من و لحظه پایان منی.......

+ نوشته شده توسط دختر باران در سیزدهم آبان 1387 و ساعت 13:12 |

به سوالات زير با دقت و صادقانه پاسخ بدهيد و در پايان تعبير پاسخ هايتان را مشاهده بفرمائيد

۱ دريا را با كدام يك از ويژگي هاي زير تشريح مي كنيد
آبي تيره، شفاف، سبز، گل‌آلود


۲. كدام يك از اشكال زير را دوست داريد؟
دايره، مربع يا مثلث

3- فرض كنيد در راهرويي راه مي رويد . دو در مي بينيد . يكي در 5 قدمي سمت چپ تان و ديگري در انتهاي راهرو . هر دو در باز هستند . كليدي روي زمين درست جلوي شما افتاده است. آيا آن را بر مي داريد ؟

4- رنگهاي روبرو را به ترتيب اولويتي كه برايتان دارند بگوييد . قرمز , آبي , سبز ,سياه و سفيد


۵. دوست داريد در كدام قسمت كوه باشيد؟

6- در ذهنتان اسب چه رنگي است ؟


قهوه‌اي، سياه يا سفيد

7- توفاني در راه است . كداميك را انتخاب مي كنيد: يك اسب يا يك خانه ؟


پاسخ ها:

1- آبي تيره : شخصيت پيچيده

سبز: آسان گير و بي‌خيال
شفاف: به سادگي قابل درك
گل‌آلود: آشفته و سردرگم

2- دايره : سعي مي كنيد طوري رفتار كنيد كه خوشايند همه باشد.

مربع: خودرأي و خود محور
مثلث: يك دنده و لجباز
(اندازه اشكال با خودخواهي و منيت شما ارتباط مستقيم دارد)

3- بله : شما آدم فرصت طلبي هستيد

نه: آدم فرصت‌طلبي نيستيد.

4- اين سئوال , اوليتهاي شما در زندگي را مشخص مي كند.


آبي: دوستان/ روابط
سبز: شغل و حرفه
قرمز: شهوت و دلبستگي
سياه: مرگ
سفيد: ازدواج

5- ميزان ارتفاعي كه انتخاب مي كنيد رابطه مستقيم با ميزان جاه طلبي شما دارد .


6- قهوه ايي : فروتن و خاكي
سياه: غيرقابل پيش‌بيني، سركش، هيجان‌انگيز
سفيد: برتر، مغرور، تاثيرگذار

7- اين سئوال , الويتهاي شما به هنگام مشكلات را تعيين مي كند.
اسب: همسر
خانه: فرزندان

 

+ نوشته شده توسط دختر باران در پانزدهم مهر 1387 و ساعت 16:16 |
خیلی به فکر اینم که آپ کنم به نظرتون چی بنویسم؟کمکم کنید...
+ نوشته شده توسط دختر باران در سیزدهم مهر 1387 و ساعت 3:16 |

با سلام.من دانشجوی رشته حقوق هستم.عاشقانه وارد ان رشته شدم.به همه شما دوستان عزیزم توصیه میکنم صرفاْ برای گرفتن مدرک وارد دانشگاه نشید یا اینکه فقط بخواهید به دیگران ثابت کنید که شما هم تونستید این سد و بشکنید... به خدا فقط علاقست که آدم رو برای ادامه راه دلگرم میکنه...فقط علاقه و البته همت خود آدم..

+ نوشته شده توسط دختر باران در نوزدهم شهریور 1387 و ساعت 0:56 |

وقتی در صدای نفست خانه می کنی.

وقتی به راستی صدای نفست را می شنوی که می رود و می آید...

بدان که" آرامش جای دوری نیست"...

******

دیگران را همان گونه که هستند، بپذیرید...

تا خود را نیز همان گونه که هستید پذیرا باشند.

******

به واقعیت وجود خود بیندیشید و اجازه ندهید که قربانی تعارفات درست و نادرست دیگران شوید.

 ******

دایره ی وجود خود را گسترش دهید تا دیگران در آن جای بگیرند

اکنون شادی،کامیابی و پیروزی دیگران....از آن شماست.

 ******

ما همه در رویای باغ گل سرخ پشت افق های دور،به سر میبریم

به جای آن که:

از گلهای سرخ پشت پنجره ی خانمان لذت ببریم.

******

معجزه برای قلبی اتفاق می افتد که آرام و خاموش آن را پذیرا شود.

******

تنها دو راه برای زیستن وجود دارد:

یکی آن است که هیچ چیز را معجزه ندانیم

و دیگدی آن است که همه چیز را معجزه بدانیم.

 

 

+ نوشته شده توسط دختر باران در بیستم مهر 1386 و ساعت 0:21 |

به نام هستی بخش دلها

سلام به دوست های عزیزم

ازتون می خوام وقتی به کلبه ی کوچیکم سر می زنید با نظراتی که میدین این کلبه رو آذین ببندین و مطمئن باشید که هر نظر شما قابی می شه بر دیوارهای کلبه ی این حقیر.

از اینه پستی به قلم خودم ارسال نمی کنم من رو ببخشید.آخه هنوز خودم رو در اون حدی نمی دونم که با حرف های خودم وقت شما عزیزان رو بگیرم.

(من رو از دعای خیرتون بی نصیب نکنید)

+ نوشته شده توسط دختر باران در هفدهم مهر 1386 و ساعت 21:27 |
وقتی که تنها می شوی،وقتی که دوستانت،آنها که نیازمند یاریشان هستی،درست در حساسترین نقطه رهایت می کنند.

وقتی که در درست همانها که پشتوانه و پشتگرمی محسوبشان می کردی،خنجر می بینی،وقتی زیر سنگی که به استواری اش سوگند می خوردی و تکیه گاهش می شمردی ماری خفته می بینی که در تکان حادثه ای از خواب جهیده است.

وقتی که امواج امتحان ،خاشاک دوستی های سطحی را می روبد و لجن متعفن خود خواهی و منفعت طلبی را عریان می سازد.

وقتی که هیچ تکیه گاهی برایت نمی ماند و هیچ دستی خالصانه به دوستی گشاده نمی گردد،یک ملجاء و امید و پناهگاه می ماند که هیچ حادثه ای نمی تواند او را از تو بگیرد.

دوستی که در مقابل بدی های تو خوبی می آورد و بر زشتی های تو پرده اغماض می افکند،اگر بدانی که محبت و اشتیاق او به تو چقدر است، بند بند تنت از هم می گسلد.

حتما دانسته ای که او کیست، پس چرا در انتها به او برسی؟

                                                                      از او آغاز کن

 

 

                       

+ نوشته شده توسط دختر باران در پانزدهم مهر 1386 و ساعت 14:10 |

عاشقانه***مي خورد بر سقف قلبم***ياد ايام تو داشتن***مي زند

 

سيلي به صورت***باورت شايد نباشد***مرده است قلبم

 

زدستت***فکر آنکه با تو بودم***با تو بودم شاد بودم***توي دشت

 

آن نگاهت***گم شدن در خاطراتت.

                      ************

دستانت را به من بده و سعي کن تا بفهمي که من چقدر به تو احتياج دارم به تو

 

 و به عشقي که به آن ايمان دارم... ولي افسوس آسمان نمي بارد تا اين تن

 

غبار آلود را بشويد و ببرد با خود به ديار دوست.

+ نوشته شده توسط دختر باران در نوزدهم شهریور 1386 و ساعت 11:51 |

ساجده،منیر،زینت،سمیرا،آتوسا

                          عاشقانه دوستشان می دارم 

     

 در رابطه ای که با هم داریم گاهی بر سر دو راهی های سختی قرار می گیریم.

لازم است فرصتی به خودمان بدهیم تا متوجه شویم چه چیز هایی ارضایمان می کند و چه چیز هایی نه....

 

هر رابطه با با رابطه ای دیگر تفاوت دارد،قاعده ای برای آزمودن آن وجود ندارد.

                                                                                                                 (بیایید از یکدیگر نرنجیم)

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط دختر باران در پنجم شهریور 1386 و ساعت 1:58 |

 زندگی دایره است،مرکزش صفر بزرگ،و منم داخل آن و تویی نیز چو من،و من و تو با هم،میتوانیم از صفر بسازیم عددی،و به اندازه ی خود حجم این دایره را بیش کنیم گر چه صفریم،ولی گسترش خویش کنیم،پس اگر من به تو یاری نکنم و تو مانی بی من یا بمانم بی تو آسمان بی کس و بی مهر شود،دایره خالی و بی مصرف و خود صفر شود....

+ نوشته شده توسط دختر باران در سی ام تیر 1386 و ساعت 20:42 |

تو را نمیدانم،اما اولین نگاه من به تو نه از سر مهر بود و نه در زیر ماهتاب.ولی روزگار بارها و بارها نگاه ما را در هم آمیخت تا به تو بیندیشم.و این بار از سر اندیشه و مهر تو را نگریستم،هر چندهمگان این نگاه را خالی از فکر پنداشتندو من هنوز نمی دانم که ابتدا اندیشیدم یا در پی عشق به فکر فرو رفتم....

امروز مرور می کنم آن روزها را،و یقین دارم بسیاری همچون من نیازمند این نگاه به زندگی هستندو شاید این تجربه آنان را به راهی که هموارتر است برساند...

+ نوشته شده توسط دختر باران در سی ام تیر 1386 و ساعت 15:26 |

ü   هرگز برای تمتع از خوشبختی امروز و فردا مکن.(آنره ژید)

ü   خنده ی طبیعی فریاد موتور نیرومند بدن است.(آناتول فرانس)

ü   لذتی که از علم حاصل می شود بی الایش است.(افلاطون)

ü   هر چه بیشتر فکر میکنیم،بهتر می فهمیم که هیچ نمیدانیم.(ولتر)

ü   بزرگان همیشه عشقی بزرگ در سر داشتند.(رابرت برونیک)

ü   هیچ چیز جز یک هدف مشخص و معلوم نمی تواند روح انسان را ارام سازد.(اوچ ولز)

ü   انسان بر احساسات خود حاکم نیست اما بر اعمال خویش حکومت دارد.(لوگووه)

ü   کسی که بر نفس خود غلبه نکرد بر هیچ چیز غالب نخواهد شد.(زرتشت)

ü   اگر یکی از مشتاقان کتاب هستید بزرگترین خوشبختی جهان را دارا هستید.(ژول کاراوتی)

ü   دارایی افزودن مال نیست بلکه ساخته شدن انسان است در تلاش معاش.(جان ویکر)

ü   محبت در ازدواج از احترام حاصل می گردد.(فنلین)

ü   وقتی عشق می اید کسی نمی بیند،اما وقتی می رود همه می بینند.(دولسیون)

ü   با داشتن اراده قوی مالک همه چیز هستید.(گوته)

ü   شاد کردن دیگران نه خرجی دارد و نه زحمتی،یک لبخند کافیست.(تاگور)

ü   لذت حیات در زیبا زندگی کردن است.(رحمت نژاد)

ü   اگر در خانه کس است، یک حرف بس است.(خواجه عبد الله انصاری)

ü   انچه به مقصود می رساند عزم و اراده است،نه تمنا و آرزو.(حجازی)

 

 

+ نوشته شده توسط دختر باران در سی ام تیر 1386 و ساعت 15:23 |

من آن یاس کبودم و دلم می خواهد از عطر گیسوانم تو را مست کنم،چشمانت را خیره نمایم.و به یاد داشته باش مرا تنها در ان عطر و زیبایی نبینی،آنچه را که هستم نگاه کن و اگر آن را زیبا و معطر یافتی،از عشق سیرابم کن: مرا اینگونه بخواه

 

آن لادنی که کاشته ای در دلم هنوز گاهی دلش برایت تنگ می شود

قلب مرا که برده ای و رفته ام ز یاد /قلب تمام عشق پرستان فدای تو

 

 

سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد تندیسی زیبا نخواهد شد،

از زخم تیشه خسته نشو که وجودت شایسته ی تندیس است.

 

 

آید وصال و هجر غم انگیز بگذرد/ساقی بیار باده که این نیز بگزرد

ای دل به سرد مهری دوران صبور باش/کزپی رسد بهار چو پاییز بگذرد

 

+ نوشته شده توسط دختر باران در شانزدهم تیر 1386 و ساعت 15:47 |

قصد فردا نکنی کودک من ...

تو به فردا و به دیروز میندیش دگر،لحظه را قدر بدان،من تو را میخواهم که در این لحظه کنارم باشی،با من از فرداها،لحظهای حرف بزن.

اخر ای کودک دلبندو گلم،چه کسی میداند؟شاید این فرداها هرگز از ره نرسد "لحظه را قدر بدان"قدر این لحظهی سبز،قدر این صبح دل انگیز بهار،قدر این ظلمت شب،قدر این ماه پر از وهم و گمان،همه را کودک من قدر بدان....

من دلم میخواهد تا که هستم با من، مهربان تر باشی،و اگر شد گاهی،تن تنهایم را تنگ در اغوش کشی...

به خدا معجزه ها خواهد کرد،یک دل پر احساس،یک لب ر لبخند،و کلامی که در آن عاطفه می بارد.لحظه را قدر بدان...

یک نوازش می تواند بشکند فاصله هایی را که به اندازه ی فردا دور است.و به هم وصل کند دو نگاهی را که مثل سرما سرد است.

لحظه را قدر بدان و به فردا و به یروز دگر فکر مکن،و به امروز فبه این صبح،به این لحظه بیندیش فقط...تا که شاید او را،که همه خوبی ها خصلت مطلق اوست،لحظه ای پاس بداری و بگویی:

                                                                          خدایا شکرت

+ نوشته شده توسط دختر باران در شانزدهم تیر 1386 و ساعت 13:14 |
ازدواج حقيقي يعني هر روز عاشق همان شخص شدن
+ نوشته شده توسط دختر باران در شانزدهم تیر 1386 و ساعت 3:11 |
امیدوارم تا به اینجا از مطالب وبلاگ من خوشتون اومده باشه.

فکر می کنم برای شروع بد نبود.

+ نوشته شده توسط دختر باران در شانزدهم تیر 1386 و ساعت 3:3 |

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش.

نمي دانم چرا ما انسان ها عادت داريم آبي وسيع آسمان را رها كنيم و جذب آبي كوچك چشماني شويم كه عمقي ندارد با اينكه مي دانيم روزي بسته خواهد شد اما آسمان كي بسته خواهد شد.

+ نوشته شده توسط دختر باران در شانزدهم تیر 1386 و ساعت 2:31 |

نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي...

+ نوشته شده توسط دختر باران در شانزدهم تیر 1386 و ساعت 2:26 |
سلام من به تازگی وبلاگم رو راه اندازی کردم

امیدوارم اگر کاستی هایی داره من رو به بزرگی خودتون ببخشید.

+ نوشته شده توسط دختر باران در شانزدهم تیر 1386 و ساعت 2:17 |


Powered By
BLOGFA.COM