دوستاي عزيزم سلام
خيلي وقت بود كه حس نوشتن نداشتم،يا بهتره بگم چيزي واسه نوشتن نداشتم.ولي چند وقته پيش كه اگه بخوام دقيق ترش رو بگم 22/10/ 87 يه اتفاق خيلي خوب اوفتاد كه باعث شد خدا رو بهتر بشناسم و قدرش رو بيشتر بدونم و خودم رو سعي كنم بيشتر بهش نزديك كنم.همون روز اين شعر رو گفتم كه اميدوارم خوشتون بياد.واسه خودم كه واقعا لذت بخش بود و هيچ وقت اون شب رو فراموش نمي كنم.میدونم اشکالات زیادی داره ولی امیدوارم به بزرگی خودتون منو ببخشید.ناگفته نماند این دومین شعرم بود و هنوز خیلی کم تجربه و خامم.
شبي اندر شبان سر و دلگير تبي آمد سراغم بس نفس گیر
نميدانم چرا گم كرده بودم تمام لحظه هاي بي تو بودن
نميدانم چرا رفته ز يادم تمام ناله و آه از نهادم
دلم پر مي كشد اندر زماني كه بودم كودكي در نوجواني
دلم،دستم،سر و پا و تن و جان همه اندر كف يك خان و يك جان
همان جاني كه گر خواهي شناسي ببايد بگذري از هر لباسي
لباس پاكي و عفت به تن كن تو همچون كودكي او را بغل كن
اگر يك لحظه او را بنگري تو نوازشها كند آهسته در تو
به تو گويد چه خوش پا را نهادي در اين درگاه عشق آسماني
خرامان امدي سويم گرفتم تمام هستيت اندر سرشتم
نگاهي كردم و ديدم بيكبار شب از نيمه گذشت چه زود اينبار
تو خود داني چه كس را مي ستودم همان ماهي كه بي او من نبودم
خداي عاشق و معشوق انسان خداي آن همه روزان تابان
۲۲/۱۰/۸۷ ساعت ۱۲:۴۵ شب

